زبرجد

قالَ لاتَخافا إنَّنی مَعَکُما أَسْمَعُ وَ أَریٰ

زبرجد

قالَ لاتَخافا إنَّنی مَعَکُما أَسْمَعُ وَ أَریٰ

من قلمی هستم از تبار زبرجد / چشم به راهِ تراشِ عترت طوبی

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
  • ۰۶ فروردين ۹۵ ، ۰۲:۰۷ ب ی ا

بسم‌الله

داشتم مو‌هامو اتو می‌کشیدم که دیدمش،

درست وسط نیم‌کره‌ی چپ سرم.

کوتاه بود. خیلی کوتاه‌تر از مو‌هام. حدود ۱۵‌سانتی‌متری میشد. شایدم کمتر.

وقتی تو آینه دیدمش ناراحت شدم. انگار یه چیزی درونم فرو ‌ریخت.

بعد به خودم گفتم این اثر کدوم زخمِ این ۲۴‌ساله زهرا؟

به قد کوتاهش نگاه کردم. معلوم بود برا یه زخم تازه‌ست. به ذهنم رسید برا دردیه که شهریور کشیدم و باهاش جنگیدم و حلش کردم.

دردی که کمر‌مو خم کرد، مو‌ها‌مو سفید کرد، خوردم کرد، اما نذاشتم شکستم بده. باهاش جنگیدم. درست یک ماه. جنگیدم و حلش کردم.

حالا این درد یه یادگاری داشت.

ولی کندمش.

چون همون‌جوری که نذاشتم تو روح‌م چیزی ازش باقی بمونه، نمی‌خواستم تو جسمم هم اثری داشته‌باشه.

تو سطل زباله که انداختمش، به خودم گفتم زهرا دمت‌گرم که تمومش کردی و زنده‌ای. دمت گرم پوست‌کلفت. دمت‌گرم کرگدن.

الحمدلله علی کل حال 

زبرجد
۱۱ آبان ۹۷ ، ۲۳:۵۱ ۳ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
زبرجد
۲۴ مهر ۹۷ ، ۱۴:۲۸

بسم‌الله

ساعت ده و چهل و سه دقیقه‌ی شبه‌.

نشستم سر مزار عمو شاهرخ.... زل زدم به عکسشون.... مثل ابر بهار.....

حالم خوش نیست.... حالم هیچ خوش نیست....

امروز دومین روزیه که پامیشم میام امام‌زاده سر مزار عمو شاهرخ.....

قالب که تهی می‌کنم باید بیام همین‌جا....

بهشون میگم شما که همیشه دست بزرگتری‌تون بوده؛ چرا الان رها کردین منو؟

من تو این شهر، جز شما گلایه‌هامو کجا ببرم؟

موبایلمو در میارم پروازا رو چک کنم که برم سر مزار داداش مهدی....

ساعتاش به برنامه‌م نمیخوره.... نه رفت نه برگشت....

زنگ میزنم معاون‌ آموزشی مدرسه که کلاسامو جا به جا کنم. کلی عذرخواهی میکنن و دلیل میارن که امکانش نیست.

صفحه‌ی اسمس داداش مهدی رو باز میکنم براش می‌نویسم خیلی بی‌معرفتی! قهرم باهات!

رو میکنم به عکس عمو شاهرخ، میگم به داداش مهدی بگید قرارمون این نبود.....

پا میشم میام بیرون از امام‌زاده.....

چه طعم زهری داره همه‌چی.....

۲۳ مهر ۹۷

زبرجد
۲۳ مهر ۹۷ ، ۲۳:۲۷ ۰ نظر

هو الحبیب 

چی میشه که ما به ازای یه دیالوگ ثابت از آدم‌های مختلف، ری‌اکشن‌های متفاوتی نشون می‌دیم؟

چی می‌شه که یک‌آن تصمیم میگیریم بجنگیم و یک‌آن تصمیم میگیریم سپر بندازیم؟

رفتار ما آدما تابعی از متغیر‌های مختلفه.

مثلا رفتار من تو این بازه‌ی یکی دو ماهه تابعی از خیلی چیزاست.

و خب واقعیت اینه که از برآیند رفتارم ناراضی‌ام. خیلی ناراضی‌ام.

این حس نارضایتی، این حسن سرزنش‌گری، تلخ‌ترین قسمت این روزاست.

روزایی که در عین حالی که پر‌کار‌ترینن، غیر‌مفید‌ترین هم هستن، استرس‌دار‌ترین هم هستن.

قبلنا کم پیش میومد یهو قالب تهی کنم. الان بیشتر پیش میاد.

مثلاً دیروز، حدودای ۱۲ ظهر بود که خالی شدم. و تا ۶ غروب که خودمو برسونم به مزار عمو‌شاهرخ خدا میدونه چی گذشت.

که حتی بعد از نیم ساعت اشک ریختنِ ممتد باز حس کردم سبک نشدم.

هنوزم حس می‌کنم سبک نشدم.

برای آدمی با خصوصیات من که عادت داره همه‌چی رو خودش حل کنه، خود‌ش مدیریت کنه، سختیِ این روزا دو چندان نه.... صد چندانه.

بگذریم؛ 

الحمدلله علی کل حال :)

زبرجد
۲۳ مهر ۹۷ ، ۱۵:۴۶ ۱ نظر

بسم‌الله

از یه جای خوب پیتزا سفارش دادیم، اما بر‌خلاف انتظارمون افتضاح بود.

درشو باز کردیم، تیکه‌های پیتزا پخش و پلا شده بودن تو جعبه، به شدت سرد و خشک بود، دریغ از ذره‌ای پنیر.

مخلص کلام داغون بود!

همه غر زدن، حتی مامان.

من ولی هیچی نگفتم، تا جایی که می‌تونستم خوردم و ازش لذت بردم.

امروز صبح مامان گفت شماره‌شون رو بده می‌خوام زنگ بزنم بهشون شکایت کنم، تو دلم گفتم بیخیال، تموم شد رفت.

یه آن به خودم نگاه کردم، دیدم چقدر عوض شدم!

منی که سر هر چیز با‌اهمیت و بی‌اهمیتی غر می‌زدم الان این‌جور بی‌خیال شدم.

چی شد که این‌جوری شدم؟ نمی‌دونم!

انگار یه مجموعه اتفاقایی باعث شدن بی‌تفاوت شم....

کاش بی‌حس‌تر شم... بی‌خیال‌تر.... رها‌تر...

و کاش این بی‌حسی، این بی‌تفاوتی، از جنس خوبش باشه....

زبرجد
۰۳ تیر ۹۷ ، ۱۶:۰۲ ۰ نظر