زِبَرْجَد

" أَبْلَیْتُ شَبَابِی فِی سَکْرَةِ التَّبَاعُدِ مِنْکَ "

زِبَرْجَد

" أَبْلَیْتُ شَبَابِی فِی سَکْرَةِ التَّبَاعُدِ مِنْکَ "

من قلمی هستم از تبار زبرجد / چشم به راهِ تراشِ عترت طوبی

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

  • ۰۶ فروردين ۹۵ ، ۰۲:۰۷ ب ی ا

"هو‌المحبوب"

تصدقت بروم!

دلم برای تو تنگ شده‌ست.

دلم برای تو تنگ شده‌ست و هیچ‌کس نمی‌فهمد حجم دلتنگی‌ام را.

هیچ‌کس نمی‌فهمد اگر روسری‌ام را کراواتی گره نزدم، اگر برای فیکس‌کردن‌اش از دو تا گیره‌ی

پَنسی استفاده نکردم، یا اگر خیلی وقت است که ضد آفتابم را گم کرده‌ام، یا حتی اگر کمد لباس‌هایم را باز می‌کنم و بی‌توجه به هارمونی رنگ و زیبایی و هزار تا اصول مد، دست دراز می‌کنم و رندوم هر لباسی که دستم می‌آید را می‌پوشم؛

یعنی برای تو دلتنگم.

چرا هیچ‌کس توی خیابان دستم را نمی‌کشد و بگوید؛  هی فلانی.... هی دلتنگ.... اویَت فلان‌جاست.... حالش خوب است.... چشمانش برق می‌زنند.... دارد بلند بلند می‌خندد.... دارد صبحانه‌اش را می‌خورد.

خاک بر سر انقلاب..... خیابانش را می‌گویم،  خاک‌ش به سر که هر‌چه پیاده رفتم میان عابران نیافتمت....

ساعت‌ها پشت شیشه‌ی شیرینی فرانسه ایستادم و چشم‌های آدم‌هایی که پشت پیشخوانش قهوه می‌نوشیدند را وارسی، ولی چشم‌های تو را نیافتم.

به دلم افتاد شاید انتشارات مولی باشی؛ لا‌به‌لای حال خوب و کتاب‌های خوب‌ترش.

راستش را بخواهی انتشارات مولی را عجیب دوست دارم. یک موی‌اش را به صد‌تا باغ کتاب و شهر‌کتاب و این قرتی‌بازی‌ها نمی‌دهم.

نفس کشیدن در اتمسفرش برای خوب شدنِ حالم کافی‌ست.

آن‌جا هم رفتم؛ اما هرچه آدم‌هایش را برانداز کردم نیافتمت.

اصلاً؛ کجایی که این‌قدر نیستی؟

باش؛ باش تا کسی شبیه من، رغبت کند به خودش درون آینه سری بزند....

زبرجد
۲۸ دی ۹۷ ، ۰۱:۳۷ ۰ نظر

بسم‌الله 

بی‌حوصله‌ترین

خسته‌ترین

غیر مفید‌ترین

بی‌برکت‌ترین

بی‌رمق‌ترین

و

دلتنگ‌ترین روزای زندگی‌م رو می‌گذرونم....

زبرجد
۲۵ دی ۹۷ ، ۱۹:۰۲ ۰ نظر

بسم‌الله

برادر مهربانم را آوردند،

نشستم لبه‌ی قبر،

به پدر قول دادم آرام باشم!

با هر کلمه‌ی بابا، توی قبر، انگار یکی با گیوتین گردنم را می‌زد!

بابا لحد‌ها را که گذاشت،

زل زد توی چشمم،

وحشت کرد!

همه‌ی صورتم خونی شده‌بود،

شاید بهتر بود ناخن‌هایم را می‌گرفتم!

عزیزی لبه‌ی لیوان را فشار می‌داد به لبم و توی گوشم داد میزد،

زهرا گریه کن لعنتی! دق می‌کنی! گریه کن!

.

.

+ مرحمتی کرده شهید عزیز ما را، شهید عزیز‌تر از جان ما را، به فاتحه‌ای مهمان کنید🙏🏻🌸

زبرجد
۲۱ دی ۹۷ ، ۰۱:۴۰ ۲ نظر

"هو‌‌المحبوب"

صدایش را می‌شنوی؟ شکستن استخوان‌هایم را در تخت.... همین‌طور کنارم بنشین.

انگشت‌هایم به جز سبابه،

هیچ‌کدام نای گرفتن انگشت‌هایت را ندارند.

اما تو محکم بگیر.........

فقط مراقب باش؛ 

"شکستن" به استخوان سبابه نرسد.

زبرجد
۱۸ دی ۹۷ ، ۱۶:۳۵ ۰ نظر

"هو‌‌المحبوب"

سلام بر مسافر شهر‌های دورِ من....

.

هر‌چه گفتی حرف‌هایت را گوش کردم، حتی وقتی می‌ترسیدم، حتی وقتی برایم سخت بود!

نه که تا عاشقت بشوم، نه.... از همان روزهای اول منتظر بودم چیزی بخواهی تا اجابتش کنم....

تقصیر خودت بود که خوب بودی!

و تقصیر من اگر فهمیدمت....

.

می‌دانی جانِ دلِ من؛

آدم‌ها وقتی زیاد کنار هم می‌مانند، دل هم را می‌زنند.... انگار تمام ابعاد نا‌شناخته‌ی هم را کشف کرده‌اند، آن‌وقت است که سیر می‌شوند از نگاه کردنِ به هم!

.

فرق من و تو در این بود که هر‌چه بیشتر همدیگر را شناختیم، بیشتر بهت زده شدیم....

انگار دچار‌تر بشویم!

.

غرض از مزاحمت و گرفتنِ سوی چشمت؛

گویی محوطه‌ای از قفسه‌ی سینه‌ام را که قبل‌تر‌ها گوشتِ لَختِ تپنده‌ای در آن بود، به غارت برده‌اند....

یا نه.... درست یک حفره‌ی بزرگ جای آن را گرفته و "من" به طرز شگفت بر‌انگیزی، تهی‌ست.

.

دارم از خودم می‌ترسم...

نکند بمیرم؟  نکند تو را نداشته، کم بشوم از جهان....

خوش به حال تو که منی را داری که این‌قدر می‌خواهدت!

و این اصلا خود‌شیفتگی نیست.

زبرجد
۱۵ دی ۹۷ ، ۰۸:۴۶ ۰ نظر