زبرجد

قالَ لاتَخافا إنَّنی مَعَکُما أَسْمَعُ وَ أَریٰ

زبرجد

قالَ لاتَخافا إنَّنی مَعَکُما أَسْمَعُ وَ أَریٰ

من قلمی هستم از تبار زبرجد / چشم به راهِ تراشِ عترت طوبی

آخرین مطالب

بسم‌الله

خلسه‌ی عجیبیه؛

گیج و منگ این‌م که چرا ۲۳ سالگی‌م این‌جوریه؟ هر‌جور فکر می‌کنم نباید این‌جوری میشد، فی‌الواقع الان باید تو جایگاه دیگه‌ای می‌بودم.

چقدر تنبلی کردم؟ به قدر ۲۳‌سال.... چقدر کم‌کاری کردم؟ به قدر ۲۳‌سال.... چقدر فرصت سوزوندم؟ به قدر ۲۳‌سال....

تباهی محض!

چقدر عقب‌م....

تو گیر‌و‌دار این فکر‌ها یاد حرف مشاورم میفتم؛ "این ماییم که زمان‌بندی‌ها رو می‌سازیم"

کرور کرور انرژی مثبت داره برام این جمله!

وقتشه هدف‌گذاری‌هام رو انجام بدم و تلاش کنم براشون.

این وسط یه جای کار می‌لنگه ولی؛ "برکت‌"

وقت و ذهن و انرژی و پول و هیچی‌م برکت نداره.

و این‌ها یعنی رابطه‌م با خدا داغونه. باید درست‌ش کنم. باید از نو بسازم این رابطه‌ی مخدوش شده رو. مگر میشه بدون کمکِ خدا قدم از قدم بر‌داشت؟ 

ربِ من! رحم کن بر دلم که مسکین است...

خلسه‌ی عجیبیه.... عجیب....


زبرجد
۲۸ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۱۵ ۰ نظر

بسم‌الله

دیشب یه خواب عجیب دیدم؛

با پدر و مادر نشسته‌بودیم تو سالن که موبایل‌م زنگ خورد،  خیز برداشتم طرف‌ش، شماره‌ی طیبه بود.

جواب دادم اولش یکی بود که یادم نیست بعد گوشی رو داد به طیبه، همین‌جور که داشتم اشک می‌ریختم گفتم خواهری تو زنده‌ای؟ پس چرا نمیای پیش‌مون؟ با یه صدای پر‌انرژی و خوشحال گفت آره زهرا من زنده‌م، الان انگلیس‌م، دارم میام پیش‌ت، از راه دریا دارم میام، چند روز دیگه می‌رسم بهت.

گفتم واقعاً داری میای؟ گفت آره دارم میام، بعد‌ش هم تو رو با خودم می‌برم برگردیم انگلیس.

تلفن رو که قطع کردم تا ساعت‌ها بعدش مدام اشک می‌ریختم،

به پدر می‌گفتم دیدید گفتم طیبه نمرده، دیدید گفتم بر‌می‌‌گرده.

بعد انگار که داشتم تو ذهنم برا اومدنش برنامه‌ریزی می‌کردم...

و تمام....

خواب خوشی بود..... به خوشی یک عمر....

خواهری جانم... کاشکی می‌شد برگردی....

.

.

+ ممنون میشم فاتحه‌ای قرائت بفرمایید 🙏🏻🌸

زبرجد
۱۷ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۱۴ ۰ نظر

بسم الله

این روزها مدام منتظر‌م؛ منتظر یک اتفاق!

مثلا باران ببارد،

مثلاً کارهای عقب افتاده‌ام را تمام کنم،

مثلاً این استخوان درد لعنتی خوب شود،

مثلاً

مثلاً

مثلاً

مثلاً تو بیایی!

گر عقل پشت حرف دل، اما نمی‌گذاشت / تردید پا به خلوت دنیا نمی‌گذاشت

زبرجد
۱۲ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۲۶ ۱ نظر

بسم الله 

ربِ من... رحم کن بر من... رحم کن بر این بنده‌ی ضعیف.... رحم کن بر این بنده‌ی نا‌توان.... رحم کن بر این قلبِ شکسته...

علاجی بکن این روز‌های پر‌تنش را...

زبرجد
۰۸ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۴۰ ۰ نظر

بسم‌الله

ذهن آشفته توانایی مدیریت نداره.

اُن‌قدر که بعضی چیز‌ها به طور کلی از حافظه‌ات پاک می‌شه.

وقتی ذهن بهم بریزه جسم‌م به هم می‌ریزه

درست کردنش زمان می‌بره.

باید قبول کنی بعضی چیزها رو برای همیشه از دست میدی و باید با رنجش کنار بیای.

زمانی که از این آشفتگی خلاص شدی به مراتب آدم قوی‌تری از گذشته می‌شی.

اون‌وقته که دیگه به این راحتی‌ها بهم نمی‌ریزی.

شاید اگه تکیه کردن به خدا رو بلد بودم از همون اول اُن‌قدر قوت داشتم که هیچ‌وقت بهم نریزم :))

.

.

یا‌رب نظر تو بر‌نگردد...

زبرجد
۲۵ دی ۹۶ ، ۱۶:۴۶ ۰ نظر