زبرجد

قالَ لاتَخافا إنَّنی مَعَکُما أَسْمَعُ وَ أَریٰ

زبرجد

قالَ لاتَخافا إنَّنی مَعَکُما أَسْمَعُ وَ أَریٰ

من قلمی هستم از تبار زبرجد / چشم به راهِ تراشِ عترت طوبی

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
  • ۰۶ فروردين ۹۵ ، ۰۲:۰۷ ب ی ا

۸ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

بسم الله
داشتم فکر می کردم کاش هر روز صبح وقتی از خانه بیرون می روم ببینمت؛ بعد دیدم چه فرقی می کند دیدن و ندیدن، دوری و نزدیکی وقتی ندارمت!
وقتی ندارمت هیچ چیزی در دنیا فرق نمی کند!
وقتی ندارمت.....
امان از نداشتنت که دارد پدر از صاحبم در می آورد!
امان از نداشتنت که هر روزم را بی روح تر از روز قبل می کند!
امان از نداشتنت که نفس هایم را به شماره انداخته!
مهربانِ من!
بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟!
زبرجد
۳۰ دی ۹۴ ، ۲۰:۵۱ ۰ نظر
بسم الله
دلم می خواد همه ی قدرتمو جمع کنم، تو چشماش زل بزنم، و بهش بگم
چرا همش تو ذهنم سؤال ایجاد می کنی و هیچ تلاشی ام برا حل کردنش نمی کنی!
من این فکرا و حسا رو دوس ندارم، نمی خوام مال من باشن!
نمی خوام....
زبرجد
۱۹ دی ۹۴ ، ۲۳:۰۵ ۴ نظر
بسم الله
صدای شکستن استخوان هایم، صدای تیر کشیدن قلبم، صدای دردِ شقیقه هایم.... صدای سوختن جگرم....
می شنوی صدای دردهایم را؟ می بینی حال و روزم را؟
مچاله شده ام روی تخت و نای هیچ ندارم!
همه ی رمقم را جمع کرده ام در انگشتان دست هایم،که تکیه گاهم شوند برای بلند شدنم از این تخت لعنتی، برای لحظه ی آمدنت!
خیال آمدنت.........
من با خیالت از خواب بیدار می شوم، با خیالت درس می خوانم، با خیالت کار می کنم، با خیالت ولیعصرِ لعنتی را پیاده می روم، با خیالت نرگس می خرم، با خیالت مغازه های چرچیل را نگاه می کنم به قول بابا به دیدِ خریدار!
می بینی؟
من با خیالت زندگی می کنم!
باز دلم می لرزد، دستم می لرزد، می بینی چه رعشه ای انداخته ای به وجودم؟!
همه ی من! به آمدنت که فکر می کنم رعشه می افتد به جانم نه که از ترس که از شوق!
زبرجد
۱۲ دی ۹۴ ، ۰۰:۲۸ ۱ نظر
بسم الله
دو هفته است که فکر می کنم و می نویسم و پاک می کنم!
نه که ندانم چه باید بنویسم، نه! از شرم قلمم تکان نمی خورد!
شرم از این همه درماندگی ام!
از این که پریشانی کدام غم دل گداز تر؟!
نمی دانم مقصر کیست، من یا تو... نه!!! زبابم لال! تو هیچ وقت تقصیری نداشتی!
ولی نازنینم باور کن تقصیر من هم نیست اگر نمی توانم حرف هایم را به زبان بیاورم؛ منِ تو فقط بلد است ببارد و  بنویسد!
غریبه که نیستی، می ترسم از حرف زدن! می ترسم برنجانمت!
سینه ام اشباع شده از ترس و مدام فشار می آورد به تکه گوشتی که دارد می تپد، و گاهی آنقدر فشار می آورد که نفسم بند می آید!
امان از این ترس که دارد پدر از صاحبم در می آورد!
دارد تمامم می کند دیدنِ ناخوشی ات!
ولی چه کنم مهربانم... چه کنم که ناتوان تر از آنم که مرهمی باشم بر دردهایت!
این فعلِ لعنتیِ "چه کنم" توانم را گرفته، مدام می پیچد توی سرم و تمامم را تسخیر می کند!
فرقی نمی کند کی باشد کجا باشد، فکرش که به جانم بیفتد توانِ ایستادن هم ندارم....
مثلاً امروز منتظر بودم چراغ سبز شود و از خیابان عبور کنم  که یادم آمد "چه کنم" ؛ همه ی شجاعتم را جمع کردم و به جوابش فکر کردم، انگار زهر خورانده باشم به خودم، تکه گوشتی شدم نیمه جان روی جدولِ کنارِ خیابان....
به تلخی جوابش که فکر می کنم انگار یکی هلاهل می ریزد در دهانم، جگرم تکه تکه می شود و هر تکه اش یک گوشه....
می بینی منِ تو چقدر ناتوان است؟ چقدر زود می شکند؟
تاب بی قراری هایت را ندارم؛ بخند نازنینم :)
زبرجد
۱۰ دی ۹۴ ، ۱۵:۰۵ ۴ نظر
بسم الله
من دختر شادی هستم؛
صبح که از خواب بیدار می شوم به کبوترِ لب پنجره ی اتاقم لبخند می زنم و دلم قنج می رود برای دست کشیدن روی پرهایش، سر میز صبحانه به خانواده لبخند می زنم، صبحانه ام را با لبخند می خورم،
موقع بیرون رفتن به اهل خانه لبخند می زنم،
به مدرسه که می رسم از همان درب ورود به همه لبخند می زنم؛
پر انرژی به همه سلام می کنم، مشتاقانه احوالشان را می پرسم، و از حالِ خوبشان انرژی می گیرم
دانشگاه که می روم به همه ی اهالی دفتر لبخند می زنم، با دوستانم گپ می زنم، چشم هایم برق می زند از دیدنشان،
سرکلاس به هم کلاسی هایم لبخند می زنم!
من هر روز صدای خنده هایم در فضای هرجایی که می روم می پیچد؛
و شب ها تمامم می شود غم!
آه امان از شب!
امان از تختم که تازگی ها دوستش ندارم، بس که هربار سرم را روی بالش می گذارم هلاهلی می شود و جگرم را تکه تکه می کند!
و بغض... و بغض... و بغض...
امان از این بغض که روزها تمامم را مدام می فشارد و شب ها عصاره اش می شود اشک هایی که طعنه می زنند به ابر بهار!
می بینی نازنینم؟
می بینی چه بر سر روزها و شب هایم آورده ای؟
مهربان ترینم! روا نیست هر روز مدام بمیرم و زنده شوم از نبودنت!
من دختر شادی هستم، نه؟
زبرجد
۰۷ دی ۹۴ ، ۲۲:۵۴ ۲ نظر
بسم الله
حرف های امشبم را پس می گیرم، اشتباه بزرگی بود!
فراموش کن!
مرا ببخش نازنینم :*
زبرجد
۰۵ دی ۹۴ ، ۰۱:۵۹ ۱ نظر
بسم الله
انگار کوهی روی سینه ام باشد، صدای خورد شدنِ بند بندِ مفاصلم را می شنوم
حجم غمی که روی سینه ام سنگینی می کند را فقط خدا می داند.
دارد تمامم می کند دیدنِ پژمردگی ات!
ترس، دارد پدر از صاحبم در می آورد و فکر!
آه امان از این فکرهای لعنتی که توی خواب هم راحتم نمی گذارند!
مثلاً امروز صبح داشتم خواب آمدنت را می دیدم که یک باره از خواب پریدم، گمان می کردم چشم باز کنم درگاه در ایستاده ای!
زرگل است دیگر، با خواب هایش زندگی می کند!
نمی دانی چه ترسی افتاد به جانم وقتی چشم باز کردمو ندیدمت!
تصدقت بروم!
نمی دانی پژمردگی ات چه بر سر لحظه هایم آورده!
این حجم درماندگی کلافه ام کرده....
درمانده ام نازنین!
مثل متهمی که دست و پایش را بسته باشند و یک عالم کتک خورده باشد و فقط تکه گوشتی باشد روی زمین که از درد به خود می پیچد!
تاب دیدن بی قراری ات را ندارم، توانِ روح بخشیدن به روزهایت را هم ندارم!
رحم کن به وجودی که این روزها تکه تکه شده و هر تکه اش گوشه ای بی جان افتاده!
رحم کن به ترسی که قصد جانم کرده!
بخند مهربانم! بخند :)
زبرجد
۰۳ دی ۹۴ ، ۱۷:۴۲ ۱ نظر
بسم الله
از سر شب مدام دارم آسمان می بافم، ریسمان می بافم، خودم را به در می زنم، به دیوار می زنم، که بگویم مهم است!
هر آن چه به او مربوط است مهم است!
نشد که نشد....
نخواست که بشود.... نه نه! جنسِ او با این بدجنسی ها جور در نمی آید!
ایراد از ذهنِ خسته ی من است که مدت هاست مثل گذشته یاری ام نمی کند!
قدرت کلامم را از دست داده ام!
مدام بی گدار به آب می زنم....
نمی دانم کجا باید سکوت کنم، کجا حرف بزنم، کجا اصرار کنم، کجا کوتاه بیایم، کجا.....
امشب در راهروهای آن بیمارستانِ لعنتی هرچه میان آدم ها گشتم، نیافتمت!
وقتی نگهبانی که از فرهنگ فقط کراوات زدنش را یاد گرفته بود، حجم نگرانی هایم را نفهمید و سرم داد زد، حس کردم چقدر بی تو ناتوانم!
بغض داشت خفه ام می کرد، رعشه افتاده بود به جانم؛ درد داشت استخوان هایم را یکی یکی خورد می کرد و تو نبودی!
نبودی که پناه بیاورم به وجودت، که دلتنگی هایم را پرت کنم بغلت!
نمی دانی چه درد گرانی بود نبودنت!
و من هنوز به این فکر می کنم که چطور ثابت کنم که مهمی!
زبرجد
۰۳ دی ۹۴ ، ۱۶:۳۵ ۰ نظر