زبرجد

قالَ لاتَخافا إنَّنی مَعَکُما أَسْمَعُ وَ أَریٰ

زبرجد

قالَ لاتَخافا إنَّنی مَعَکُما أَسْمَعُ وَ أَریٰ

من قلمی هستم از تبار زبرجد / چشم به راهِ تراشِ عترت طوبی

آخرین مطالب
  • ۰۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۰۰ برکت
محبوب ترین مطالب
  • ۰۶ فروردين ۹۵ ، ۰۲:۰۷ ب ی ا

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

بسم الله

اوج انتخابات هم که باشد، همیشه در مقابل بحث های سیاسی ای که برخواسته از جو و تنش است سکوت می کنم!

یعنی خودم را ملزم می کنم به سکوت!

بحث سیاسی باید برخواسته از ادب و علم باشد!

اما وقتی بچه های مثلا حزب اللهی شروع می کنند به تحلیل صحبت های #آقا و نظریه پردازی می کنند و تز می دهند به خودم اجازه ی سکوت نمی دهم!

ولی باز هم کششِ جدل ندارم

همیشه ی همیشه توصیه می کنم سر جدتان بروید یک بار هم که شده سایت #آقا را ببینید، خوب بخوانید، با دقت!

نکته ها را یادداشت کنید، درشت و خوانا!

به جانِ عزیزان خدا خیلی خوشحال می شود!

نمونه اش همین بحث اقتصاد مقاومتی!

انگار همه ی مشکل اقتصادِ ما با خرید گوشی جی ال ایکس و محصولات پارس خزر و خمیردندان داروگر حل می شود!

و از آن بدتر انگار معنای اقتصاد مقاومتی این است!

من این را توهین تلقی می کنم!

توهین به شعورم، به تفکرم، به رهبرم!

حزب اللهی نماها شما را به جان عزیزتان بیشتر از این برای #آقا و کشور هزینه نتراشید!

سکوت همیشه چیز خوبی بوده و هست :)))

با تشکر!

زبرجد
۲۸ آذر ۹۵ ، ۱۸:۲۷ ۱ نظر

بسم الله

همیشه سعی کرده ام در بدترین شرایط هم حفظ ظاهر کنم،

برایم مهم بوده که با حالِ بدم حالِ خوبِ بقیه را خراب نکنم!

شاید به خاطر همین است که توی مدرسه و دانشگاه همه فکر می کنند من یک آدم بی دردم!

این روزها اما همه با بهت نگاهم می کنند! روی سرِ تک تک شان یک علامت سوال بزرگ هست که هر روز بزرگ و بزرگ تر می شود!

این حجم از بی حوصلگی، دل زدگی و غم برایشان غیرقابل باور است!

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان حال این روزهایم را خودم هم دوست ندارم!

یعنی راستش را بخواهید حالم از خودم به هم می خورد!

شده ام مثل ماشینی که هم بنزین تمام کرده هم پنچر است هم باتری اش تمام شده هم رادیاتورش سوراخ شده هم جوش آورده هم....

نه جانی برا ادامه دادن دارم نه دلخوشی ای برای سر و سامان دادن!

خدایا

حواست هست؟

قربان مرامت خداجان!

زبرجد
۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۳:۵۶ ۲ نظر

بسم الله

شاید از وقتی تند تند نوشتنو گذاشتم کنارو همه ی حرفامو چپوندم توو این مغز بدبخت، ذهنم این جوری قفل کرد....

شاید از وقتی تصمیم گرفتم ادای آدمای قویا رو در بیارمو اشک نریزم اینجوری شکستم....

شاید... شاید... شاید...

این روزای سخت.... این روزای تلخ.... این روزای پرِ دلشوره....

این روزا خییییلیییی سخت می گذره....

از ٢٤ ساعت نصفشو می خوابم فقط برا اینکه از فکر و خیال خودمو نجات بدم!

کاش می شد کل ٢٤ ساعتو بخوابم!

اصن کاش می شد اونقدر بخوابم که وقتی بیدار می شم این روزای لعنتی تموم شده باشن!

یه جوری همه چی ریخته بهم که خودمم نمی دونم از کجا باید شروع کنم مرتب کردنشو.....

اصل حرف اینه که این روزا روح ندارن!

خدایا

حواست

هست؟

زبرجد
۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۳:۵۶ ۰ نظر

بسم الله

"دغدغه های فرهنگی"

کتابی که فهمِ تفاوتِ دغدغه های آقا و حزب اللهی ها را آسان می کند!

سطر به سطرش را می خواندم و به این فکر می کردم اتمسفری که بچه حزب اللهی ها در آن زندگی می کنند چقدر با دغدغه های آقا فاصله دارد!

یک نمونه اش همین موضوع فراماسونری که سال ها دغدغه اش را داشتند!

دغدغه ای که پای ثابت سخنرانی ها و همایش ها بود و یک عالم پول خرجش شد، ولی هیچ گاه در کلام آقا نمود پیدا نکرد!

از سال ٦٨ تا به حال #دشمن پرتکرارترین کلیدواژه ی آقا بوده،

و من هرچه فکر می کنم نمی فهمم ما چطور به این نتیجه رسیدیم که دشمن یعنی همان ماسون ها و گروه های شیطان پرستی!!!

ما جنس حرف ها و انتقادها و کارهایمان از جنس همان حرف ها و انتقادها و کارهای ١٥ سال پیش است!

ما سالهاست داریم با یک رویه جلو می رویم!

و تلخ تر اینکه نمی خواهیم قبول کنیم که،

اگر بخواهیم در وضعیت فرهنگی کشور تغییری ایجاد کنیم لازمه اش این است که جریان نقدخودمان را بازنگری کنیم!

کاش زودتر بفهمیم....

کاش آن روز دیر نباشد...

زبرجد
۰۲ آذر ۹۵ ، ۲۳:۱۴ ۲ نظر