زِبَرْجَد

" أَبْلَیْتُ شَبَابِی فِی سَکْرَةِ التَّبَاعُدِ مِنْکَ "

زِبَرْجَد

" أَبْلَیْتُ شَبَابِی فِی سَکْرَةِ التَّبَاعُدِ مِنْکَ "

من قلمی هستم از تبار زبرجد / چشم به راهِ تراشِ عترت طوبی

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

  • ۰۶ فروردين ۹۵ ، ۰۲:۰۷ ب ی ا

۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

بسم الله

١٩ دی ٩٣

ساعت حوالی ١٠ صبح را نشان می داد که تلفن همراهم زنگ خورد، آنقدر غیر منتظره بود که سر کلاس پاسخ دادم.

صدای پر انرژی ات مثل همیشه سلام را از گوشی تلفن بیرون ریخت!

حال همه را پرسیدی، تک تکِ اعضای خانواده را آن هم با جزئیات!

بعد از همه کلی سفارشِ #محمدهادی را کردی!

من اما معنی این حرف های عجیب و غریبت را نمی فهمیدم!

+حالا انگار می خوای #شهید شی داری اینجوری وصیت می کنی! حاج مهدی، داداش برگرد سرِ کارت!

- سامرا خیلی بیشتر به من احتیاج داره!

+ تو اگه #شهید بشو بودی تا حالا باید #شهید می شدی!

می خندیدم، انگار که هیچ چیز نمی دانم،

می خندیدی، انگار که همه چیز را می دانستی!

از تهِ دل... بلند بلند به ریش دنیا خندیدی! آخرش هم گفتی: حلالم کن!

نمی دانستم حلالیت کدام ظلم نکرده را می گیری.

گفتی: همه ی زحمتامو حلال کنین! همه ی اذیتامو!

حلال کردم!

منِ بیچاره چه می دانستم بار سبک کنی، پر می زنی؟ اگر می دانستم که حلال نمی کردم...

مهدی، تو به من خیلی بدهکار بودی! نباید آن همه ساعت ندیدن ات را حلال می کردم.... حلال کردم... رفتی...

این آخرین باری بود که صدایت را شنیدم، همان فردا #نخ_تسبیح_خانواده با یک گلوله که از توی ریه های تو سر درآورد برای همیشه پاره شد!

٢٠ دی ٩٣

ساعت حوالی ١٠ صبح

موبایل توی دستم خشک شد! یقین داشتم که دروغ است!

گفتم تماس می گیرم با سایت خبری و آنچه لایق شان هست را بارشان می کنم! چرا دقت نمی کنند؟ به جای اینکه به سردبیر سایت خبری زنگ بزنم به خود مهدی زنگ زدم!

موبایل مهدی را گرفتم، لبخندی زدم و صدایم را صاف کردم، یقین داشتم جواب می دهد!

دوباره زنگ زدم... پر انرژی تر از بارِ قبل!

سه باره... چهار باره.... پنج باره.... لبخند روی لبم خشکید...

زنگ زدم به بابا، زنگِ اول نخورده جواب داد، با صدایی که انگار از تهِ تهِ چاه در می آمد!

+ سلام باباجان

- بابا مهدی حالش خوبه؟

+ آره باباجون خوبه، مهدی حالش خیلی خوبه... خیلی...

تماس ما را بغض بی صدا کرد، اشک کش داد و هق هق از هم گسست....

توی هیاهوی بی خبری دنبال معجزه بودم، هی فکر می کردم زنگ می زنی، نزدی! بعضی وقتها نذر هم جواب نمی دهد...

پارسال همین روزها بود که زمزمه ی دوباره سامرا رفتنت پیچیده بود توی خانواده...

اداره تان مدام هشدار می داد که باید بمانی توی همین تهران لعنتی و تلاش می کردند قانعت کنند که سنگر تو همین جاست، پشت میز!

تو اما جا نمی شدی، تهران خیلی کوچک شده بود. پر می زدی برای سنگر دفاع از حرم!

چقدر دل داده بودی به این سفر... چقدر دلم به این سفرت نبود....

پدر اما دل اش آرام بود، خواستم راه ات را با یک جمله ببندد، دهانم را با یک جمله بست:

+ توکل کن باباجان! زود برمی گرده....

بابا راست می گفت دل اش قرص بود که زود برمیگردی. ولی نگفت چجوری....، همان معراج شهدا بود که فهمیدم همین الان هم نمی خواستی بر گردی، تو مال اینجا نبودی، به حرف دایی جانت برگشتی!

سنگین اند این روزها مهدی... سنگین...

انگار افتاده ام زیر تلی از آدم ها، همه دارند روی سرم راه می روند، کم آورده ام مهدی! جای چرخ تمام ماشین ها روی سینه ام است....

محمدهادی حالا نمی داند، اما برای روزی که بزرگتر شود کمین کرده اند!

مهدی، توی تنگی این دنیا گم مان نکردی، آن دنیا هم هوایمان را داشته باش!

من به شفاعتِ تو دلخوش کرده ام بابای محمدهادی!

والسلام علیکم

٢٦ شهریور ٩٥ - تهران

زبرجد
۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۵۸ ۶ نظر

بسم الله

مثل بوئیدن یک دسته گل خوشبوست...

و خوردن آب خنک در روز گرم تابستان...

و در آوردن لباس چرک از بدن...

برای مؤمن!

این که از روز اول تا همین حالا این همه نور و ذکر و روضه و اشک را بدرقه ی راهت کرده ایم، یعنی حالت خوب است... یعنی مسیر سی و دو ساله ای که آمده ای پر نور است.... یعنی داری به همه ی ما لبخندمی زنی...

سفرت به خیر اما...........

زبرجد
۱۲ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۲۸ ۵ نظر