زبرجد

قالَ لاتَخافا إنَّنی مَعَکُما أَسْمَعُ وَ أَریٰ

زبرجد

قالَ لاتَخافا إنَّنی مَعَکُما أَسْمَعُ وَ أَریٰ

من قلمی هستم از تبار زبرجد / چشم به راهِ تراشِ عترت طوبی

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
  • ۰۶ فروردين ۹۵ ، ۰۲:۰۷ ب ی ا

۶ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

بسم الله

و فاش بگویم 

هیچ کس جز آنکه دل به خدا سپرده است

رسم دوست داشتن نمی داند 

.

.

+ آ سید مرتضی آوینی

زبرجد
۱۹ دی ۹۵ ، ۱۳:۴۴ ۳ نظر

بسم الله

این روزها همین که کارهایم تمام می شوند، فکر و خیال چنان هجوم می آورند که انگار قصد جانم را کرده اند.

همه چیز از قاب عکس روی میزم شروع می شود.

از عکسِ مهدی!

همه ی نقاط عکس را وارسی می کنم، به واژه ی #شهید که می رسم انگار یکی با گیوتین گردنم را می زند.

و این شروع یک حس تکراری ست....

"خوش به حال مهدی" ، "عاقبت به خیر شد" ، "خوب رفت" ، "بُرد" ، "به آرزوش رسید"

بابا اما همیشه یک چیز می گوید،

" مهدی شیطنتاشو توو راه درست هدایت کرد"

این ها دیالوگ های هر روز ماست، من و بابا و مامان و بقیه، وقتی حرف از مهدیِ ما و شیرِسامرایِ شیعه ها می شود.

خیره می شوم به چشم هایش و به این فکر می کنم که مهدی چه داشت که ما نداریم؟!

چه کرد که ما نکردیم؟!

چه طور بود که ما نبودیم؟!

جواب ها یکی یکی توی مغزم رژه می روند....

مهدی روی نماز اول وقتش بدجوری حساس بود و دقیق.

مهدی پای تقوای عملی که می شد از ما فرسنگ ها جلوتر بود.

مهدی همیشه به مادرش و قدیم ترها به پدرش خیلی احترام می گذاشت.

بعد انگار به یک کشف بزرگ رسیده باشم،

نه!!!

اصل ماجرا این است که مهدی روی نفسش مسلط بود!

بغض می کنم....

یادم می آید مهدی جدای همه ی این حرف ها و توصیف ها یک چیز دیگر هم داشت،

عشقِ بی نهایتش به اهل بیت! خاصه به حضرت سیدالشهدا.

و شوق وصف ناپذیر و همیشگی اش برای زیارتِ کربلا.

آخرش هم کربلایی شد.....

مُحرم به بابا گفته بود، دایی جان خوش به حال کسی که بدنش را دور قبر ارباب بی کفن طواف بدهند....

خاطرات آوار می شوند روی سرم، همه را مرور می کنم، یکی یکی.... با صبر و حوصله....

تداعی بعضی هایشان با بغض است و بعضی با لبخند.

دستِ آخر به یک نتیجه ی تلخ می رسم،

ما ذره ای شبیه مهدی نیستیم!

و باز یادِ جمله ی حاج منصور توی مراسم چهلم می افتم؛

"مهدی رفت دنبال امام زمانش......."

.

.

+ به بهانه ی دومین سالگرد شهادت مهدی

#شهید_مهدی_نوروزی #شیر_سامراء

زبرجد
۱۸ دی ۹۵ ، ۱۴:۲۱ ۲ نظر

بسم الله

در زندگی اتفاق هایی می افتد که علی رغم میل توست، که دوستشان نداری، که زمین و زمان را به هم می دوزی که جلوی اتفاق افتادنشان را بگیری، که حالت بد می شود از تداعی کردنشان.

اتفاق هایی که بعد از به وقوع پیوستشان دیگر هیچ چیز شبیه قبل تر هایش نمی شود.

نمی شود که نمی شود که نمی شود!

بزرگ شدن، پخته شدن، جا افتاده شدن، عاقل شدن، قوی شدن، هزینه دارد... آن هم گزاف!

هزینه اش همین تلخی های روزگار است.

از دست دادن رفیق ها، از دست دادن موقعیت های شغلی، تنزل درجه های مختلف از علمی تا خانوادگی، و و و و و......

این ها همه بخشی از آن هزینه هاست.

و تو باید یاد بگیری که قوی باشی، که بپذیری، که تحمل کنی، که مدیریت کنی.

باید یاد بگیری که همیشه در گوشه و کنار اتفاقات تلخ مشغولِ ساختنِ آینده باشی.

آینده ای که قشنگ است.

آینده ای که آرامش دارد، که حسِ خوبِ مفید بودن دارد، که خوشحالی دارد.

حالا من در ٢٢ سالگی به تمام هزینه هایی که در این ٣سال دادم فکر می کنم و اگرچه تداعی شان حالم را بد می کند اما ته دلم یک حس خوشحالی دارم. یک حس بُرد.

من این ٣سالِ پر از تلخی و سختی و شکست را هرگز با  یک ٣سالِ آرام و بی دغدغه و مملو از روزمرگی تاخت نمی زنم.

یارب نظر تو برنگردد / برگشتن روزگار سهل است :))))

زبرجد
۱۷ دی ۹۵ ، ۱۴:۵۵ ۰ نظر

‏بسم الله

گاهى جرعه اى از صدایش زمستان را بهار مى کند. 

‏گاهى نبودن همین یک جرعه بهار را جهنم......

زبرجد
۱۱ دی ۹۵ ، ۲۲:۰۲ ۲ نظر

بسم الله

همیشه یاد گرفته ام که آدم ها را ببخشم، همه را، حتی آن که در حقم نامردی کرده، حتی تر آن که با آبرویم بازی کرده!

هرسال شب قدر یک خروار اسم جلوی چشمم رژه می روند و روی هرکدامشان یک ساعت فکر می کنم، بغض می کنم، آه می کشم و آخر سر گردن کج می کنم و می گویم،

خداجان! به حرمت این امام زاده که به نامِ پسرِ ارباب است و به حرمت این پونصد و بیست و چند شهید بخشیدم. دیگر صاف و صوف کردنِ ته ته دلم با توست.

و از همان لحظه تمام تلاشم را می کنم که فراموششان کنم.

اسمشان را، خاطراتشان را، مدل حرف زدنشان را، لبخندشان را....

به همین موازات؛

رفتار آدم ها را هم زود فراموش می کنم، یعنی در واقع اول رفتارشان را فراموش می کنم بعد می بخشمشان!

اما نمی دانم چه حکمتی ست که هرسال بین هزاران هزار رفتار ناهنجاری که از اطرافیانم می بینم بعضی هایشان حک میشوند توی مغزم. و پاک نمی شوند که نمی شوند!

قبلتر ها فکر می کردم چون به خاطر آن رفتار خیلی آزار دیده ام نمی توانم فراموش کنم

اما امشب، به یک کشف جدید رسیدم!

آن دسته از بس که غیرقابل هضم بودند فراموشم نشده!

و می دانم که ٥٠ سال هم بگذرد باز این رفتارها برایم غیرقابل هضم است، و از ذهنم پاک نمی شود!

آن چه این روزها بیشتر از هرچیزی آزارم می دهد این است که،

برایم قابل هضم نیست که یک کسی  بیاید و نقش یک رفیق دلسوز را بازی کند، یک رفیقی که نگران توست، به فکر توست، و بعد دست آخر بفهمی که به فکر منافع خودش بوده، 

به فکر خوب جلوه دادنِ خودش، تبرئه ی خودش، به فکر خودِ خودِ خودش!

برایم قابل هضم نیست که یک کسی بابت یک موضوعِ حقیقتاً پیش پا افتاده این طور پشت پا بزند به تمامِ لحظه های خوب، به تمامِ نان و نمکی که خورده شده، به تمام باهم بودن ها، مهربانی ها.... خلاصه پشت پا بزند به همه چیز!

رفیقی می گفت، رها کن! می خواستم بگویم هر چه رها می کنم باز هم هست.... می خواستم بگویم هرچه رها می کنم بدترش اتفاق می افتد.... می خواستم برایش همه چیز را شرح دهم که دست اخر خودش به این نتیجه برسد که گاهی واقعا نمی شود رها کرد، اما شرم داشتم.... شرم از بیانِ این حجم از پست فطرتی، این حجم از بی وجدانی.... این حجم از ناجوانمردی....

بماند بقیه اش......

زبرجد
۰۸ دی ۹۵ ، ۲۳:۰۸ ۱ نظر

بسم الله

نه که نخوام ولی وقتی بیشتر از یه ثانیه به بچه های کار که گوشه ی خیابون دارن فال می فروشن نگاه می کنم دیگه دلم نمیاد ازشون بگذرم....

حتی اگه چن چندین قدم رفته باشم.... برمیگردم.... با یه بغضی بهشون نگاه می کنم و سعی می کنم درشت ترین اسکناسی که توو کیفمه رو بدم بهشون....

نیاید بگید کمک به ظلمه ست و اینا باندن و اینا!

خودم اینا رو می دونم! تا تهشم می دونم!

ولیییی

دلم طاقت نمیاره....

حکومت به دلِ منم فک می کنه؟ به این که دلم نمی خواد اونقدر از کنارِ اینا بی تفاوت بگذرم که مهربونی یادم بره، که دلم بشه مثه یه تیکه سنگ!

حکومت به بار روانی ای که دیدنِ این طفلکیا برا آدم ایجاد می کنه، فک می کنه؟

خدا....

خودت یه رحمی به این طفل معصوما بکن....

همین!

زبرجد
۰۳ دی ۹۵ ، ۱۵:۳۶ ۲ نظر