زبرجد

قالَ لاتَخافا إنَّنی مَعَکُما أَسْمَعُ وَ أَریٰ

زبرجد

قالَ لاتَخافا إنَّنی مَعَکُما أَسْمَعُ وَ أَریٰ

من قلمی هستم از تبار زبرجد / چشم به راهِ تراشِ عترت طوبی

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
  • ۰۶ فروردين ۹۵ ، ۰۲:۰۷ ب ی ا

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

بسم الله

من ندار ترین دختر عالمم وقتی تو را ندارم....

زبرجد
۲۸ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۱۹ ۰ نظر

بسم الله

یادم نیست کِی بود حتی یادم نیست دقیقاً کجا بودم به گمانم مثل روزهای قبل پرسه می زدم در خیابان هایی که بوی تو را می دهند، می خواستم از روزهای بدون تو بنویسم، می خواستم جای خالی ات را شرح دهم که نشد، که نتوانستم!

دلم می خواست بنویسم هر روز سر میز صبحانه وقتی صندلی خالی ات را جلویم می بینم چه رعشه ای می افتد به جانم و چایی ام می ریزد و دستم توان لقمه گرفتن ندارد!

دلم می خواست بنویسم هر روز چند هزار بار گوشی ام را بی هیچ دلیلی چک می کنم و دیوانه وار در صندوق پیام ها و لیست تماس هایم به دنبال اسم تو می گردم!

دلم می خواست بنویسم که جایت میان زندگی ام خیلی خیلی خالیست!

اما چه کنم که حجم نبودنت در واژه ها نمی گنجد!

و حجم دوست داشتنم!

می دانی مهربانم همه ی خوشی هایم را با نبودنت سیاه کرده ای!

اصلاً تو که نباشی خوشی ها همه ناخوشی اند!

تصدقت بروم! مراقب خودت باش، مبادا دوباره زانوهایت درد بگیرد، مبادا دوباره سرما بخوری، مبادا خستگی وجودت را فرسوده کند! من به فدای خستگی هایت!

خوب ترینِ من! جایت در تک تک لحظه هایم خالی ست، در بیداری هایم، در خواب هایم، در خلوتم، در جمع هایم......

مهربانِ من ب ی ا

زبرجد
۱۶ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۵۴ ۰ نظر
بسم الله
نمی دانی با هر زنگ تلفن چطور از جا می پرم، دلشوره ای می افتد به جانم، و کور سوی امیدی.....
و هربار تا چشمم به صفحه ی موبایل می افتد، انگار یکی سطل آب یخی را خالی می کند روی تنم، خشکم می زند، هنگ می کنم، بغض می کنم......
امان از این بغض که روزهاست جا خوش کرده توی گلویم و هر روز بیشتر از روز قبل می فشاردش!
دلم تنگ شده برای هر آن چه به تو مربوط است، برای صدایت، برای خنده هایت، برای گرمی دست هایت، برای بودنت!
امان از جای خالی ات که هر روز بیشتر از روز قبل حجم نبودنت را به رخم می کشد!
امان از جای خالی ات که با هیچ چیز و هیچ کس پر نمی شود!
تصدقت بروم ب ی ا
زبرجد
۱۶ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۱۷ ۰ نظر
بسم الله
امان از درماندگی!
مرض مهلکی ست! آن قدر که می تواند یک تنه آدم را از پا دربیاورد.....
استیصال؛ لعنتی ترین حالت دنیاست!
وقتی نمی دانی سکوت کنی یا حرف بزنی، وقتی نمی دانی بغضت را فرو ببری در گلو یا اشک بریزی، وقتی نمی دانی بروی یا بمانی، وقتی نمی دانی شاد باشی یا غمگین!
و این ها هر کدامشان به تنهایی برای از پا در آوردن آدم کافیست....
امروز به دلم افتاد از تجریش تا باغ فردوس را پیاده بروم، به خودم که آمدم دیدم میدان ونکم، کنار همان دست فروشی که گل هایش را از هرجایی بیشتر دوست دارم و امان از نرگس هایش!
امان از عطر نرگس و نبودنِ تو که تمامم را خورد کرد....
امان از نبودن این روزهایت!
کجایی که این قدر نیستی تصدقت بروم؟!
زبرجد
۰۶ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۲۷ ۲ نظر
بسم الله
مهربانِ من!
هرگز از دوست داشتنت دست بر نخواهم داشت، حتی اگر نخواهی ام، حتی اگر فراموشم کنی، حتی اگر......
زبرجد
۰۶ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۰۳ ۰ نظر
بسم الله
در زندگی روزها و هفته ها و حتی شاید ماه هایی وجود دارند که آدمی فقط برای تمام شدنشان لحظه شماری می کند!
روزهایی که انتظارِ همراه با ترس بر همه ی لحظه های شبانه روز سایه انداخته و پدر از صاحب آدم در می آورد!
خدای من!
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را.....
زبرجد
۰۴ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۱۶ ۱ نظر