زِبَرْجَد

" أَبْلَیْتُ شَبَابِی فِی سَکْرَةِ التَّبَاعُدِ مِنْکَ "

زِبَرْجَد

" أَبْلَیْتُ شَبَابِی فِی سَکْرَةِ التَّبَاعُدِ مِنْکَ "

من قلمی هستم از تبار زبرجد / چشم به راهِ تراشِ عترت طوبی

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

  • ۰۶ فروردين ۹۵ ، ۰۲:۰۷ ب ی ا

۲ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

بسم‌الله

درست تو اوقاتی که آدم فکر میکنه داره به یه حالت استیبلی میرسه، یک آن یه طوفانی میاد همه‌چی رو داغون میکنه.

که حداقل چند روز طول میکشه آدم بفهمه چی شده، قبلش اوضاع چطور بوده، اصلا چی شد که این‌جوری شد...

یه منگی عجیبیه، یه برزخ تلخ...

اما باید کمر راست کرد. که سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور.

برد با اونیه که تو اون لحظه‌ها دلش رو بسپاره به خدا.

رضا برضائک برا ما خیلی حرف بزرگیه. باید خیلی پوست کلفت باشیم که بگیم رضا برضائک. ولی تو همین اتفاق‌هاست که باید تمرینش کنیم. حتی اگه ادا باشه. که لقد خلقنا الانسان فی کبد...


زبرجد
۳۰ آبان ۹۶ ، ۰۸:۵۹ ۱ نظر

بسم‌الله

خیلی وقتا دلم می‌خواد بیام این‌جا بنویسم اما حتی حسِ تایپ کردن هم ندارم و در نهایت حرف‌هام رو قورت می‌دم و یه لبخند می‌زنم به زندگی و ادامه‌اش می‌دم.

سِر شدم.

نسبت به آدم‌ها و رفتار‌ها و بر‌خورد‌ها و اتفاق‌ها و حادثه‌ها. نسبت به هر اُن‌چه که دور و بر‌م داره اتفاق میفته. حتی نسبت به خودم.

روز‌ا حالم داغون می‌شه از آدم‌ها و با خودم تصمیم می‌گیرم که از فردا فلان رفتار رو در مقابل‌شون پیش بگیرم، اما فردا همه‌ی تصمیم‌هام رو فراموش می‌کنم و همون رویه‌ی گذشته که عمداً مدارا کردن هستش رو پیش می‌گیرم.

این‌قدر فکرِ نشده‌ها و شکست‌ها و تلخی‌ها و بد کرداری چرخِ گردون ازم انرژی می‌گیره که دیگه جونی برای جنگیدن ندارم.

خاصه اگر جنگیدن با یه مشت زبون نفهم و جا‌ه‌طلب و مستِ قدرت باشه.

کاش یه روزی به همین زودیا بیام این‌جا و از به ثمر نشستن زحمت‌هام بنویسم. از بر‌آورده‌شدن رویا‌هام. از پیروزی‌هام. از شیرینی‌ها و موفیقیت‌ها.

کاش آن روز دیر نباشد.....

زبرجد
۲۷ آبان ۹۶ ، ۱۴:۳۵ ۰ نظر